تبليغاتX
دلنامه های غریبی
من کوچ خواهم کرد از این باغ بی ترانه ی پاییزی.

و کوچ خواهم کرد از این پریشانگی های پی در پی.

من کوچ می کنم از این سکوت بی همنفس .

من کوچ می کنم ازغوغای مبهم تشویش.

باید رفت ٬ تا عمق سپیده سفر باید کرد.

من کوچ می کنم از همهمه ی سکوت تنهایی.

باید رفت آنجا که به دست هر ستاره گل مهریست.

و این رسم خوب زندگیست.

آری باید رفت.

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1390ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط محمد رضا | 
من کوچ خواهم کرد از این تنهایی تا حس آشنایی در بگیرد مشامم را من میروم از تردید تا روشن شود دلم به نور عشق و شورشی کنم تا یقین کنم که زنده ام برای عشق و دل می دهم به نگاه پنجره ها تا نرم نرمک چشمی در افق خستگی هایم از حلاوت نگاهش روح پژمرده ام را کند شاداب .

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1390ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط محمد رضا | 
پس من کوچ می کنم از من و کوچ می کنم از سکوت برای رسیدن.

من کوچ می کنم از غم برای شادابی و کوچ می کنم از بعید تا به حقیقت.

من کوچ می کنم از برزخ تردید.

دارم بهشت آرزو در پیش٬ من می روم از خویش من می روم آزاد من می روم در بند آگاهم و آزاد.

من می روم از خویش در بند مشتاقی از شوق معشوقی.

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1390ساعت 4:46 قبل از ظهر  توسط محمد رضا | 
من دیوانه بودن را خوب آموختم٬

هر چند میدان نمیدهد به قلب پریشان من یاری٬

ولی من عاشقی می کنم به هر شیوه که بتوان کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1390ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط محمد رضا |